اخبار کتاب, بلاگ

سرود کریسمس – چارلز دیکنز

انتشارات جاویدان

کتاب سرود کریسمس نوشته چارلز دیکنز ترجمه محسن سلیمانی

اسکروج، پیرمردی ثروتمند و سخت‌دل، در آستانه‌ سال نو که شهر غرق در شادی است، خودش را در تنهایی خود زندانی کرده است. ناگهان شب‌ها اشباحی به سراغش می‌آیند. روح شریک سابق و 3 روح کریسمسِ گذشته، کریسمسِ کنونی، کریسمسِ آینده      « برای خرید کتاب کلیک کنید »

 

درباره چارلز دیکنز

چارلز جان هافِم دیکنز (۷ فوریهٔ ۱۸۱۲ – ۹ ژوئن ۱۸۷۰) برجسته‌ترین رمان‌نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک کنشگر اجتماعی توانمند بود. به عقیدهٔ «جیمز جویس نویسندهٔ معاصر» از ویلیام شکسپیر به این سو، دیکنز تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌است. بسیاری از رویدادها و شخصیت‌های کتاب‌های او، بازتابی از رویدادها و شخصیت‌های زندگی واقعی دیکنز هستند. از او برای داستان‌سرایی و نوشتار توانمند و خلق شخصیت‌های به یادماندنی بسیار تحسین شده‌است. او در طول زندگی خود، محبوبیت جهانی بسیاری یافت. از نوشته‌های مشهور دیکنز میتوان به دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ، الیور توئیست و داستان دو شهر اشاره نمود

 

درباره کتاب سرود کریسمس

در شب کریسمس، اسکروج با چهره ای اخمو و عبوس در خانه خود میماند. او فقط میخواهد کسی کاری به کارش نداشته باشد تا اینکه به گفته خودش، فریب کریسمس بگذرد و تمام شود. اما چهار روح شامل: «روح شریک تجاری سابقش و 3 روح کریسمس گذشته، کریسمس کنونی و کریسمس آینده» به سراغ اسکروج می آیند و اشتباهاتش را به او نشان میدهند. زمانی که خورشید روز کریسمس طلوع میکند، اسکروج دیگر آن آدم سابق نیست. کتاب سرود کریسمس، اثری جاودان است که به موضوعاتی چون صمیمیت، مهربانی و فروتنی میپردازد

 

گزیده ای از کتاب سرود کریسمس

اسکروج از خوشحالی فریاد زد: وای! این که علی بابائه. همون علی بابای درست کار پیر. آره، خودشه. یک روز کریسمس که این بچه رو اینجا تنها گذاشته بودند، علی بابا برای اولین بار درست با همین سر و وضع به سراغش اومد. پسر بچه بیچاره. اون دو نفر هم که دارند میروند، ولنتاین و برادرش اورسون هستند که در جنگل زندگی میکرد. اسم اونی که وقتی خواب بود با زیرشلواری، کنار دروازه دمشق گذاشتنش چی بود؟ نمی بینیش؟ این هم داماد سلطانه که عفریت او را سرنگون کرد  همونی که روی سرش ایستاده. حقشه. دلم خنک شد. اصلا چطور به خودش جرأت میداد با شاهزاده خانم ازدواج کنه

 وای! اما اسکروج خیلی خسیس بود. گناهکار پیری که خیلی حریص و طمع کار بود؛ مثل سنگ چخماق که هیچ فلزی با برخورد با آن جرقه ای تولید نمی کند، سخت و برنده بود. آدمی مرموز، تودار و منزوی بود. از سرمای درونش صورت پیرش یخ زده، بینی نوک تیزش بی حس، گونه هایش پرچین و چروک، راه رفتنش دشوار بود. موقع صحبت هم با صدایی خشن و حالتی زیرکانه حرف می زد. انگار شبنمی سرد روی سر، ابروها و چانه لاغرش را پوشانده بود. همیشه و همه جا این سرما را به همراه داشت؛ حتی چله تابستان هم دفترش سرد بود و کریسمس هم یک درجه گرم تر نمی شد

 اسکروج فریاد زد: «این هم طوطیه، با اون پرهای سبز و دم زردش. یک چیزی هم مثل کاهو بالای سرش سبز شده. اون هم رابین کروزوی بیچاره هست. وقتی از سفر به دور جزیره برگشت، طوطی بهش گفت: «رابین کروزوی بیچاره، کجا بودی؟» رابین کروزوی فکر می کرد داره خواب می بینه اما، خواب نبود. می دونید، صدای طوطی بود. این هم فرایدیه که برای نجات زندگیش به سمت نهر کوچیکی می دوه. آهای! هی!»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *